چند داستان کوتاه کوتاه 1

چند داستان کوتاه کوتاه 1
قیمت: 2500 تومان

چند داستان کوتاه کوتاه 1

شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.

 

در کلاس درس

  

 

خانم آموزگاری در کلاس درس یک دبستان از دانش‌آموزی پرسید: جانداران به چند گروه تقسیم می‌شوند؟

دانش‌آموز: به چهار گروه خانم معلم.

آموزگار: به نظرم اشتباه می‌کنی، ولی بشمار ببینم.

دانش‌آموز: گیاهان، جانوران، انسان‌ها و بچه‌ها.

آموزگار: مگه بچه‌ها انسان نیستن؟

دانش‌آموز: حق با شماست خانم معلم. پس میشه سه گروه.

آموزگار: خیلی خوب، دوباره بشمار ببینم.

دانش‌آموز: گیاهان، جانوران و بچه‌ها.

آموزگار: پس انسان‌ها چی شدن؟

دانش‌آموز: خانم معلم! انسان‌هایی که قلب‌هاشون پر از عشق و محبت بود، در گروه بچه‌ها موندن. بقیه هم رفتن در گروه جانوران قرار گرفتن.

 

تاملی در ضرورت روکش‌ها

  

داشتم به میهمانم می‌گفتم که اگر راحت‌تر است رویه نایلونی روی مبل‌های سفید را بردارم، نرسیده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم، او تعارف کرد و گفت راحت است من اما گرمم شد و برش داشتم، بعد یک دفعه حس کردم چقدر راحت‌تر است.

سه سالی می‌شود خریدمشان اما هیچ لک و ضربه‌ای بر آنها نیفتاده اگرچه اکثر اوقات به دلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی‌شان محروم مانده‌ایم، بعد یاد همه روکش‌های روی اشیای زندگی خودم و اطرافیانم می‌افتم، روکش‌های روی موبایل‌ها، شیشه‌ها، روکش‌های صندلی ماشین، روکش‌های روی کنترل‌های تلویزیون، روکش‌های روی لباس‌های کمد و...

همه این روکش‌ها دال بر پذیرش دو نکته است:

یا بر نامیرایی خود باور داریم و یا این که قرار است چنین چیزهای بی‌ارزشی را به ارث بگذاریم.

هر روز در روابط روزمره‌مان نیز همین روکش‌ها را بر رفتارمان می‌گذاریم تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم، فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم، فلانی نفهمد چقدر شکست خورده‌ایم.

نقاب‌ها و روکش‌ها را استفاده می‌کنیم برای این که اعتقاد داریم اینطوری شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بیشتر و بهتر روی پای خودش می‌ایستد و این در شرایطی است که اغلب زودتر از حد تصورمان این دنیا را ترک می‌کنیم و آن روز مبادا هرگز نمی‌رسد فقط ما فرصت و جسارت خود بودن را از خودمان دریغ کرده‌ایم. جسارت لذت بردن از خود حقیقی‌مان حتی به قیمت گاه زخمی شدن و ضربه دیدن. روحمان را از تماس با دنیا محروم می‌کنیم تا روزی این لذت را به او ببخشیم که بی‌محابا دنیا را لمس کند، غافل از این که امروز همان روز است و همان روز اگر در انتظارش باشی هرگز فرا نمی‌رسد.

میهمان من تلنگری کوچک به من زد. جلد همه وسایلی را که از ترس خش افتادن پوشانده‌ام، باز می‌کنم. دلم می‌خواهد اشیا هم دموکراسی را تجربه کنند. ضربه خوردن به قیمت لذت بردن از خود حقیقی.

ما همه‌مان فکر می‌کنیم عمر نوح خواهیم کرد. در پس ذهن بشر همیشه همچنین باوری جا خوش کرده، خدا می‌داند که وقتی پرنسس دایانا مرد چقدر دستکش و کفش استفاده نشده در کمد او پیدا شد، برعکسش هم هست آدم‌های به ظاهر فقیری که با مرگشان کلی پول از بالش‌ها و لای رختخواب‌هایشان پیدا می‌شود و کلی خرت و پرت که طرف گذاشته بوده که روز مبادا از گنجه در بیاید و روز مبادا نرسیده غزل خداحافظی را سروده‌اند.

محافظه کاری و دوراندیشی همیشه از احساس دموکراتیک بودن (لااقل با خودم) دورم کرده. من تصمیمم را گرفته‌ام. همه نایلون‌ها و روکش‌ها را کنار می‌زنم.

 

 

 

 

 

 

 

لذت زندگی

  

دو ميمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشيد نگاه می‌کردند.

يکی از ديگری پرسيد: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغيير می‌کند؟

ميمون دوم گفت: اگر بخواهيم همه چيز را توضيح بدهيم، مجالی برای زندگی نمی‌ماند. گاهی اوقات بايد بدون توضيح از واقعيتی که در اطرافت می‌بينی، لذت ببری...

ميمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هيچ وقت نمی‌خواهی واقعيت‌ها را با منطق بيان کنی!

در همين حال هزار پايی از کنار آن‌ها می‌گذشت..

ميمون اول با ديدن هزار پا از او پرسيد: هزار پا، تو چگونه اين همه پا را با هماهنگی حرکت می‌دهی؟

هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به اين موضوع فکر نکرده‌ام؟!

ميمون دوم گفت: خوب فکر کن چون اين ميمون راجع به همه چيز توضيح منطقی می‌خواهد!

هزار پا نگاهی به پاهايش کرد و خواست توضيحی بدهد:

خوب اول اين پا را حرکت می‌دهم، نه، نه. شايد اول اين يکی را. بايد اول بدنم را بچرخانم...

هزار پا مدتی سعی کرد تا توضيح مناسبی برای حرکت دادن پاهايش بيان کند ولی هرچه بيشتر سعی می‌کرد، ناموفق‌‌تر بود. پس با نااميدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمی‌تواند.

با ناراحتی گفت: ببين چه بلايی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضيح دهم که راه رفتن يادم رفت!

ميمون دوم به اولی گفت: می‌بينی؟!

وقتی سعی می‌کنی همه چيز را توضيح دهی اينطور می‌شود...!

پس دوباره به غروب آفتاب خيره شد تا از آن لذت ببرد...