دیوانگان ثروت‌ساز

دیوانگان ثروت‌ساز
قیمت: 20000 تومان

دیوانگان ثروت‌ساز

<">بعد از کتاب بسیار پرفروش اثرمرکب، کتاب جدید دارن هاردی را به فارسی:کتاب فوق‌العاده خواندنی دیوانگان ثروت‌ساز
وضعیت کالا : موجود     قیمت : 20هزار تومان
نوع فایل : کتاب
كتاب ديوانگان ثروت (نوشته 2015 دارن هاردی، نويسنده كتاب بسيار پرفروش «اثرمركب») مجله خلاقيت با افتخار تقديم می‌كند:  
 
 

بعد از کتاب بسیار پرفروش اثرمرکب، حالا کتاب جدید دارن هاردی را به فارسی بخوانید: کتاب فوق‌العاده خواندنی دیوانگان ثروت‌ساز

تاریخ انتشار در آمریکا: فروردین 94/ تاریخ انتشار در ایران: مهر94

دارن هاردي، نويسندهي کتاب ماندگار «اثر مرکب» اين بار در کتاب سال 2015 خود، فنون زندگي در دوران جديد را با هوشمندي و در قالب مسير پرپيچوخم کارآفريني و داستانهاي واقعي و جذاب آن به ما نمايانده است. چه بسيار تلاشها و خوندلخوردنها براي رسيدن به اهداف که به ثمر نمينشينند و فرد را مغبون و سرخورده بر جاي ميگذارند و حتي اگر به ثمر بنشينند درنهايت فرد را به اين نتيجه ميرسانند که از همان ابتدا نردبان موفقيتاش را به ديواري اشتباه تکيه داده بوده. قطار وحشتي که دارن هاردي براي کارآفرينان ترسيم ميکند و پيچوخمهاي لرزهآورش را معرفي ميکند، همان اصول و مهارتهاي زندگي در اين دوران تازه است که مثل قطار وحشت، بالا و پايينهاي عجيب و غريبي دارد و گاهي به آنجا ميرسد که فراتر از ترس ميرود و ميشود آن چه نبايد بشود. منتها اين قطار وحشت مثل قطار وحشت شهربازيها نيست که بتوان ناديدهاش گرفت و از کنارش به آرامي رد شد و رفت. اين قطار وحشت، همان زندگي در دوران جديد است که دير يا زود، ما را مسافر خود ميکند و اسير پيچوخمهاياش. چه کارمند باشيد، چه کارآفرين، کتاب هاردي، کتاب راهنماي شما در زندگي حرفهايست. شما مسافر اين دوران هستيد و اين کتاب هم فنون يک زندگي سرشار و موفق را در همين دوران به شما نشان ميدهد. پس اين شما و اين هم اين کتابِ سراسر خواندني.

 

تقدیرها از این کتاب:

        دونالد ترامپ، رييس هيات مديره و رييس سازمان ترامپ:

براي اين که در کسبوکار پيروز شويد، بايد سختکوش باشيد، بزرگ فکر کنيد و ماهر شويد. براي اين که بهترين شويد، بايد با بهترينها تمرين کنيد. دارن هاردي موفقيت را تجربه و تنفس کرده است! اگر واقعا ميخواهيد موفق شويد، اين کتاب کمکتان ميکند تا به بالاترين درجات برسيد. از اين کار لذت خواهيد برد.

  رابرت کيوساکي، مدرس، کارآفرين، سرمايهگذار و نويسندهي کتاب «پدر پولدار، پدر بيپول» :

آينده متعلق است به کارآفرينان و کتاب جديد دارن دستورالعمليست که کارآفرينان آينده براي شروع، رشد و حفظ يک کسبوکار موفق به آن احتياج دارند؛ آن هم در دنياي وحشي و پر پيچ و خم کارآفريني.

 

     برايان تريسي، نويسندهي «قورباغه را قورت بده» :

اين کتاب قابل توجه پر است از روشها و تکنيکهاي کاربردي و اثباتشده که ميتوانيد براي پسانداز هزاران دلار و سالهاي پرکار و سخت از آن استفاده کنيد.

 

آنتوني رابينز، رييس هيات مديرهي 7شرکت خصوصي، نويسندهي پر فروش نيويورکتايمز و استاد در زمينهي عملکرد بالا :

موفقيت، سرنخهايي به جا ميگذارد. دارن هاردي نه تنها خودش روي قطار وحشت کارآفريني مسلط شده که با بزرگترين کارآفرينان فعلي دنيا ساعتهاي زيادي را گذرانده، با آنها مصاحبه کرده و بررسيشان کرده است. من خواندن اين کتاب را يک بايد ميدانم. اين کتاب راهنماييتان ميکند تا استعدادتان را آزاد کنيد و غول کارآفريني را که در وجودتان آماده و منتظر است، بيدار کنيد.

 

  جک کنفيلد، نويسندهي جهاني سري کتابهاي پرفروش «سوپ جوجه براي روح» و «اصول موفقيت» :

اين کتاب يک منبع خارقالعاده است! نه تنها ترکيب کاملي ارائه ميدهد از ذهنيت و مهارتهايي که براي کارآفريني ميخواهيد، که با چنان لحن ساده ولي جذابي نوشته شده که نميتوانيد يک لحظه بگذاريدش زمين. شفافيت، طنزپردازي و سبک خاص نوشتارياش باعث شد تا من صفحه به صفحه جلو بروم تا ببينم چه ميشود. حتي بعد از 45 سال که از شروع و راهاندازي چندين کسبوکار موفقام ميگذرد، همچنان به يادگيري مسائل جديد ادامه ميدهم و اين کتاب را به شدت توصيه ميکنم.

 

برای شما کاربران عزیز فروشگاه مجله خلاقیت، شروع این کتاب فوق‌العاده را آورده‌ایم و پیشنهاد می‌کنیم اگر آب، دست‌تان زمین بگذارید و شروع طوفانی و جذاب دارن هاردی را در این کتاب بخوانید و لذت ببرید:

تابستان 1989 در هجده سالگي، کارآفرين شدم. بگذاريد رُک بگويم: کارآفرينشدن من، عمدي نبود. آن تابستان برايام جوري شروع شد که براي خيلي از هجده سالهها شروع ميشود. دبيرستان را تمام کرده بودم و داشتم آماده ميشدم براي کاري که از من توقع داشتند؛ يعني رفتن به دانشگاه.

برنامهي من؛ يا دُرستتر، برنامهي پدرم، اين بود که هشتسال آزگار در راهروهاي تاريخي UCLA يا همان دانشگاه لسآنجلس کاليفرنيا قدم بزنم و موقع خروج از آنجا مدرک حقوق يا همان بليت درآمد مادامالعمرم را بگيرم. برنامهي سرراستي بود. مدرک ميگرفتم، شغلي عالي و حقوقي عالي گيرم ميآمد و زندگي را سر ميکردم. البته انتخاب اول پدرم، پزشکي بود؛ ولي بعد از اين که چندبار ديد تا خون ميبينم غش ميکنم؛ حالا چه خون خودم باشد، چه خون بقيه، تصميم گرفت سراغ رشتهي دومي برود که در نظر گرفته بود.

راستاش را بخواهيد هميشه عاشق کارهايي ميشدم که خارج از چارچوب سنتي بود. نقشههاي ديگري براي پيشرفت در زندگيام کشيده بودم و کارکردن براي بقيه، جايي در اين نقشههاي من نداشت. ولي پدرم در کلِ زندگيام داشت براي انجام اين برنامه آمادهام ميکرد و بالاخره با وجود روحيهي سرکشي که داشتم، افتادم در راهي که او ميخواست. در آن تابستان، آخرين چيزي که منتظرش بودم، چيزي غيرمنتظره بود.

در يک بعد از ظهر گرم، يکي از دوستان خوبام زنگ زد و پيشنهادي به شدت وسوسهانگيز داد: «برادرم فيلم کرايه کرده و مشتاق است ببيندش. به نظرش فيلم معرکهايست. کل رفقا را دعوت کرده بيايند اين فيلم را ببينيم. حتي پيتزا و يک بطري نوشيدني هم سفارش داده.» نوشيدني، پيتزا و يک فيلم معرکه؟ هجده سالام بودم و اين موضوع برايام يک خوشي بزرگ محسوب ميشد. به دوستام گفتم روي من حساب کن.

 

لحظات نارضايتي دوستان

براي آن شب دوستانه، تيپ زدم و رفتم خانهي دوستام. همانطور که گفته بود، هم پيتزا تدارک ديده بود؛ هم نوشيدني. ولي فيلم چهطور بود؟ به هيچ وجه آن چيزي نبود که انتظار داشتم. با اين حال شگفتزدهام کرد و بيست دقيقهاي نميتوانستم چشم از آن بردارم. وقتي تمام شد، نگاهي انداختم به اتاق و ديدم که دوستانام بدون هيچ احساسي زل زدهاند به صفحهي تلويزيون و مشخص بود آنها هم توقع برنامهي متفاوتي داشتند. ولي با اين که به نظر ميرسيد آن فيلم هيچ تاثيري روي آنها نگذاشته، من فکر کردم آن برنامه معرکه بوده! (حواستان باشد اين ماجرا مربوط به دههي 80 است).

آن فيلم مربوط به شرکتي بود که پيشنهاد ميکرد سيستمهاي فيلتراسيون آب خانگي را به صورت عمده بخريد و بعد، به قيمت خردهفروشي بفروشيد و سود کنيد. آن برنامه واقعا شانسي بود براي حضور در دنياي کسبوکار.

با خودم فکر کردم، يک لحظه صبر کن. من که ميتوانم اين کار را بکنم. دقيقا راستِ کارِ من بود. طرفداري از يک چيز با ارزش؟ سودکردن؟ مسووليتپذيري؟ انجامدادن کار متفاوت؟

اين فکر، چيزي را در عمق وجودم تکان داد. حتي به عنوان يک نوجوان دوست داشتم وقتي بقيه بدون هيچ احساسي به اطرافشان خيره شدهاند، موقعيتهايي کشف کنم. وقتي دوستانام تابستانها در مکدونالد و جاهايي مثل آن کار ميکردند، من کارهايي ميکردم متفاوت از بقيه. ميرفتم دنبال شغلهاي عجيب و غريب؛ مثل کوتاهکردن چمنها يا جمعکردن ميخها در جاهايي که داشتند ساخت وساز ميکردند و بابت هرکدامشان يک پني ميگرفتم.

از طرف يک مدرسهي محلي کسبوکار مامور شده بودم تا در اتوبوس و ايستگاههاي قطار از خارجيها بخواهم يک فرم نظرسنجي پر کنند (با عنوان يک استراتژي استخدام). سخت کار ميکردم؛ ولي با ريتم خودم قدم برميداشتم و چيزهايي را ياد ميگرفتم که خودم ميخواستم. اين ايدهي راهانداختن کسبوکار شخصي چهطور بود؟ کنترل آيندهات را داشتي، بدون اينکه با حداقل حقوق و قوانين بيفايده محدود شوي. روح سرکشام ميخواست کار متفاوتي بکند. مثل اين بود که انگار در آن لحظه يک نفر آمده و پر نورترين لامپ دنيا را روشن کرده. موافق انجاماش بودم!

هزينهي ثبتنام و خريد صورت کالا 5هزار دلار بود و من حتي يک لحظه هم معطل نکردم. سريع، چکي به آن مبلغ نوشتم و پساندازي را کشيدم بيرون که از تکتک چمنها و ميخها و نظرسنجيها درآورده بودم. در عرض چندروز دو پالت بلند از فيلترهاي آب در پارکينگ پدرم گذاشته شدند. هيچ ايدهاي نداشتم که ميخواهم با آنها چي کار کنم. ولي مهم نبود، چون رفته بودم در دنياي کسبوکار.

هنوز يادم است که چهقدر هيجان داشتم. در پارکينگ ايستاده بودم و دست به کمر، خيره شده بودم به کوهي از دستگاههاي فيلتراسيون آب و سرم را تکان ميدادم. قرار بود فاتح دنياي آبهاي فيلترشده شوم.

فقط سه ساعت بعد از شروع کسبوکارم اولين دست رد خورد به سينهام: پدرم نميتوانست ماشيناش را بياورد داخل پارکينگ.

گفت: اين آت-آشغالها را ببر از اينجا بيرون.

گفتم: کجا بگذارم؟

گفت: دارن، چطوره ببري بيرون بفروشي؟

هيچ راه ديگري نداشتم، بيست دقيقهي بعد راهي خيابانها شدم. معمولا حاضر شدنام آنقدر طول نميکشيد، ولي ناگهان احساس متفاوتي بهم دست داد. عصبي و مضطرب شده بودم؛ ولي نفس عميقي کشيدم و شروع کردم به پيداکردن راهام از خانه به خانهي محلهمان.

به خودم فشار ميآوردم هر دري را بزنم و هر زنگي را. هرکس جواب ميداد، شروع ميکردم استدلالکردن در مورد آب بهتري که ميتوانستند مستقيم از شير آب خانهشان داشته باشند: «درست در آشپزخانهتان قرار ميگيرد. ديگر نميخواهد بطريهاي بزرگ آب از مغازه بخريد و تا خانه بياوريد. اصلا ميتوانيد باور کنيد چنين چيزي وجود داشته باشد؟»

اولين روز کسبوکارم خيلي طولاني بود. هر در جديدي که باز ميشد، شانسام را از زاويهي جديدي امتحان ميکردم. با واقعيتهايي در مورد آب نفرتانگيزي ميترساندمشان که به خانوادهشان و به حيوان خانگيشان ميدادند. دنيايي را برايشان مجسم ميکردم که در آن آب تميز، تازه و نامحدود بود. سعي ميکردم طلسمشان کنم (يا اينجوري فکر ميکردم). از آمارهاي تاثيرگذار صحبت ميکردم، از تکنيکهايي در فروش استفاده ميکردم که قبلا استفاده نشده بود (و احتمالا ديگر هم استفاده نخواهد شد). ولي مصمم و متمرکز بودم. مقاومت ميکردم؛ حتي وقتي اوضاع نااميدکننده به نظر ميرسيد... و در پايان روز، هيچ دستگاهي نفروخته بودم.

نميتوانستم باور کنم! چهجوري ميشود؟ اول صبح، چهل دستگاه فيلتر آب در پارکينگ پدرم بود و وقتي هم که برگشتم همان چهلتا بود.

وقتي غروب، ماشين پدرم بيرون پارکينگ ماند و درِ پارکينگ بسته شد، فهميدم به دردسر بزرگي افتادهام. از آن بدتر اين بود که براي اولين بار فکر کردم شايد براي دنياي تجارت ساخته نشده باشم. شايد پدرم حق داشت. شايد دانشگاه و يک شغل خوب، مسير درستي براي من باشد.

استرس داشتم و نااميد بودم (کمي هم از پدرم ميترسيدم). زنگ زدم به مادربزرگام؛ يعني همان کاري که هر تاجرِ نوجوانِ نااميدي موقع شکست ميکند.

***

استاد حمید امامی، مدرس طراز اول بیمه در کشور، این کتاب را در 4روز و در فواصل سخنرانیهای خود در همایش‌های مختلف در شهرهای مختلف مطالعه کرده است و خواندن آن  را به همگان توصیه می‌کند. با او گفتگویی رادیویی کرده‌ایم و پرسیده‌ایم چه شد که این قدر زود خواندن این کتاب را به پایان رسانده. این گفتگو را همین جا بشنوید.